X
تبلیغات
بسیار زیبا

سلام دوست عزیز خوش آمدید

پلم شد!!!

پلم شد!!! 

وبلاگ بسیار زیبا به علت شروع امتحانات مدیر وبلاگ تا اطلاع ثانوی پلم شد!!!!!!!!!!!!!!

واسم دعا کنید



:: موضوعات مرتبط: خاطرات مدیر وبلاگ
نويسنده : یه دوست


لیلی جان ...
همیشه حق با تو بود لیلی

لیلی تو باور داشتی

روزی باد دشت خوزستان

آن دم اسب ! شیهه کشان مرا خواهد برد

و از چفیه من شقایق خواهد رویید !

لیلی لیلی لیلی جان ...

عروس به چله نشسته من

در نقطه صفر مغناطیسی !

عقل و هوش نمی ماند

بیهوشی و فراموشی مرا ببخش

مرا ببخش که رقیب تو

ترکش پشت گردنم بود

شاعر نسرین بهجتی



:: موضوعات مرتبط: شعر، نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


طالع بینی: تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟

شما تحت تاثیر کدام رنگ هستید؟



:: موضوعات مرتبط: طالع بینی
نويسنده : یه دوست


طالع بینی از روی حرف اول اسم شما

طالع بینی از روی حرف اول اسم شما

طالع بینی انسانها و شناخت خصوصیات آنها از روی حرف اول اسم آنان!!!!



:: موضوعات مرتبط: طالع بینی
نويسنده : یه دوست


شما میوه کدام درخت هستید؟ (با توجه به روز تولدتان)

شما میوه کدام درخت هستید؟

(با توجه به روز تولدتان)



:: موضوعات مرتبط: طالع بینی
نويسنده : یه دوست


خصوصیات متولدین ماه های مختلف

خصوصیات متولدین ماه های مختلف:

سمبل-عنصر-سیاره -روز اقبال-اعداد شانس-سنگ خوش یمن-رنگ



:: موضوعات مرتبط: طالع بینی
نويسنده : یه دوست


اربعین

امشب شب اربعین مصباح هداست/ دل یاد حسین بن علی شیر خداست
پروانه به گرد شمع حق پر زد و سوخت/ امشب شب یاد عشقیاء و شهداست

نوشته شده توسط دوست

اربعین رو به شما و عاشقان کربلا تسلیت میگم



:: موضوعات مرتبط: نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


خاطرات بنوسیم یا نه !!!!

میخوام خاطرات خوب و بد،خاطرات بچگیم و  ... در این وبلاگ بنویسم !!!!!

به نظر شما نوشتن خاطرات خوبه یا بد؟؟؟

احتیاج به حداقل ۱۰ تا نظر دارم!!!



:: موضوعات مرتبط: خاطرات مدیر وبلاگ
نويسنده : یه دوست


آهنگ دلم...

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب



:: موضوعات مرتبط: شعر، عاشقانه
نويسنده : یه دوست


" جملات بسيار زيبا و قابل تامل "

" جملات بسيار زيبا و قابل تامل "



:: موضوعات مرتبط: جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


عکس های بسیار زیبا از انواع خرس های موجود در دنیا

عکس های بسیار زیبا از انواع خرس های موجود در دنیا



:: موضوعات مرتبط: حیوانات , پرندگان و حشرات
نويسنده : یه دوست


بکگراند از مناظر دیدنی کشور استرالیا

بکگراند از مناظر دیدنی کشور استرالیا



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


والپیپرهای استثنایی از مناظر طبیعی و بکر

والپیپرهای استثنایی از مناظر طبیعی و بکر



:: موضوعات مرتبط: عکس
نويسنده : یه دوست


نقاشی هایی عاشقانه و زیبا در قالب بکگراند

نقاشی هایی عاشقانه و زیبا در قالب بکگراند



:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


بک گراند های بسیار زیبای رنگی با کیفیت

بک گراند های بسیار زیبای رنگی با کیفیت



:: موضوعات مرتبط: عکس
نويسنده : یه دوست


عکس های زیبا از حشرات با استفاده از تکنیک ماکرو

عکس های زیبا از حشرات با استفاده از تکنیک ماکرو



:: موضوعات مرتبط: حیوانات , پرندگان و حشرات
نويسنده : یه دوست


پـ نـ پـ

پـ نـ پـ



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / شیطان و اقتصاد!!!

شیطان و اقتصاد!!!

روزی که کشیشی پای پیاده بسوی دهی میرفت تا برای مردم موعظه کند وآنان را از دام  شیطان نجات دهد مردی زخمی را دید که روی زمین دراز کشیده بود و  ناله میکرد و کمک میخواست ...

پدر روحانی در دلش گفت :  این مرد حتماً دزد است . شاید می خواسته مسافرها را لخت کند و نتوانسته . کسی زخمی اش کرده  می ترسم بمیرد و مرا متهم به کشتن او کنند....

از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد اما فریاد مرد محتضر او را متوقف کرد:

ترکم نکن ! دارم می میرم بیا جلو! بیا، ما دوست قدیمی هستیم . تو پدر روحانی هستی ،  من هم نه دزدم و نه دیوانه !!!

کشیش  با کنجکاوی به مرد نزدیک شد، اما او را نشناخت با کمی ترس پرسید تو کی هستی؟

مرد گفت من شیطان ام !

کشیش  پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فریادی از وحشت کشید و گفت :

خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بیشتر شود. نفرین بر تو. تو باید بمیری...

شیطان گفت : بیا  زخمهای مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی!  اینجا عده ای فرشته به من حمله کردند ومیکاییل با شمشیر دو لبه اش ضربه ای کاری به من وارد کرده !

کشیش گفت خدا را شکر که میکاییل بشر را از شر شیطان نجات داد !

شیطان گفت : تو مرا نفرین میکنی؟ در حالیکه هرچه قدرت وثروت است از من داری!!!

بازار حرفه تو  بدون من کساد است. اگر من بمیرم ، تو هم از گرسنگی می میمیری چون مردم دیگر گناه نمیکنند وبه تو نیازی ندارند. مگر کار تو این نیست که به مردم هشدار بدهی به دام من نیفتند ؟!

اگر من اینجا بمیرم تو و کلیسا دیگر به چه دردی میخورند؟ بیا تا تاریک نشده من را نجات بده...!

کشیش شیطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه برای نجات شیطان دعا میکرد !!!

سخن روز : خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی ترازویی ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید!!! چارلز استیون



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


زیباترین تصاویر سیاره ما از فضا به مناسبت روز جهانی زمین

زیباترین تصاویر سیاره ما از فضا به مناسبت روز جهانی زمین



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


زیباترین فرودگاه های جهان را بشناسید
زیباترین فرودگاه های جهان را بشناسید
ادامه مطلب بروید


:: موضوعات مرتبط: هنري و فرهنگي، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


اس ام اس دلنشین

اس ام اس دلنشین



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / خدا پشت پنجره ایستاده

خدا پشت پنجره ایستاده

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه...

مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه اما موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت ...

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد ولی وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت :  توی شستن ظرفها کمکم کن...

ولی سالی گفت : مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه  و زیر لبی با بدجنسی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد؟!!!

و جانی بیچاره که قرمز شده بود ناچارا ظرفا رو شست ...

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت  : متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم...

سالی دوباره با بدجنسی تمام لبخندی زد و گفت : نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه !!!

و زیر لبی به جانی گفت: اردکه رو یادت میاد ؟!!

اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی کوچولوی بیچاره با حسرت تمام خونه موند و تو درست کردن شام کمک کرد...

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد...

مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت : عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره...!!!

--------------------------------------------------

گذشته شما هرچی که باشه ، هرکاری که کرده باشید...

هرکاری که دایم اون رو به رختون میکشند ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست...

باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده ، همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده !

اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده...

فقط میخواد ببینه تا کی اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیرند ؟!

بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه ، پس میشه به خاطر داشته باشید :

خدا پشت پنجره ایستاده

  سخن روز : بزرگترین اشتباهی که کسی مرتکب می شود، ترسیدن همیشگی از اشتباه کردن است هوپارد


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


قانون

تو جاده پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده۵۸هزار تومن پول شدی. حالا می خوای باهاش چیکار کنی؟ مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم؟ یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدیم یا نه؟


:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / سه درس از دیوانه ای که از شیوخ زمانه خویش عاقل تر بود

 سه درس از دیوانه ای که از شیوخ زمانه خویش عاقل تر بود

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت

و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.

گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟

عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟

عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید: چه کسی هستی؟

جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


نکات آموزنده از ژاپن

نکات آموزنده از ژاپن



:: موضوعات مرتبط: جملات بسیار زیبا و خواندنی...، موضوعات جالب، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / مسلمان

مسلمان 

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


به سئوالات زیر صادقانه پاسخ دهید.

 به سئوالات زیر صادقانه پاسخ دهید.

 



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، روانشناسی
نويسنده : یه دوست


هفته‌ای ۵۰۰ گرم از وزن خود کم کنید. راه‌های گام‌ به گام خلاص شدن از وزن اضافی:

هفته‌ای ۵۰۰ گرم از وزن خود کم کنید. راه‌های گام‌ به گام خلاص شدن از وزن اضافی:

 

 



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، سلامت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / منطق چیست؟

منطق چیست؟

دو شاگرد پانزده ساله ی دبیرستان نزد معلم خود آمده و پرسیدند :
- استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟ هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه ! معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟ حالا پسرها می گویند : تمیزه ! معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید : خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟ یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه ! معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟ بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو ! معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام  عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد! شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم  تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است  معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !  و از دیدگاه هر کس متفاوت است.


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


فونت جديد انگليسي

فونت جديد انگليسي

حروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسیحروف لاتین | با حرکات ورزشی | اشکال حروف انگلیسی

بقیه حروف در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، عاشقانه، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


برای خلاص شدن از لکه لباس،درخشندگی مو،درخشندگی آینه و ... چه باید گردی؟؟؟!!!!

برای خلاص شدن از لکه لباس،درخشندگی مو،

درخشندگی آینه و ... چه باید گردی؟؟؟!!!!



:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، نكات مهم، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه | رفتاری محبت آمیز

رفتاری محبت آمیز

«باید برای همنوعان خود وقت صرف کنید. حتی برای مدتی کوتاه کاری برای دیگران انجام دهید. در ازای آن کار پولی نگیرید و فقط به انجامش افتخار کنید.»

 آلبرت شوایترز

در زمان جنگ، آبراهام لینکلن اغلب به بیمارستانها سر می زد و با سربازان زخمی صحبت می کرد. یک بار دکترها به سرباز جوانی گفتند که در آستانه ی مرگ است. لینکلن بالای سر او رفت.

رئیس جمهور از او پرسید: «از دست من کاری بر می آید؟»

سرباز که لینکلن را نشناخته بود، به زحمت گفت: «می شود یک نامه به مادرم بنویسید؟»

قلم و کاغذ آوردند و رئیس جمهور هرچه جوان می توانست بگوید، نوشت: «مادر عزیزم، هنگام انجام وظیفه، سخت مجروح شدم. متأسفانه دیگر حالم خوب نمی شود. خواهش می کنم برای من ناراحت نباش. از طرف من ماری و جان را ببوس. خداوند یاور تو و پدرم باشد.»

سرباز انقدر ضعیف شده بود که نتوانست ادامه بدهد. به همین دلیل لینکلن نامه را از طرف او امضا کرد و اضافه نمود: «از طرف پسر شما نوشته شده، توسط آبراهام لینکلن.»

مرد جوان خواست نامه را ببیند. وقتی فهمید چه کسی نامه را نوشته است، پرسید: «شما رئیس جمهور هستید؟»

لینکلن به آرامی پاسخ داد: «بله، من رئیس جمهور هستم.» سپس پرسید که آیا کار دیگری هم می تواند برای او انجام دهد.

سرباز گفت: « می شود دست مرا نگه دارید؟ این به من کمک می کند تا واپسین لحظات عمرم را راحت تر سپری کنم.»

در آن اتاق ساکت، رئیس جمهور بلند قد و لاغر اندام، دسن پسر را گرفت و تا دم مرگ، با گرمی با او سخن گفت.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس عارفانه و سنخان بزرگان
نويسنده : یه دوست


روش تعیین جنسیت مگس!! (طنز)
روش تعیین جنسیت مگس!! (طنز)

خانمی به آشپز خانه رفت و دید همسرش با یک مگس کش اینطرف و آنطرف میچرخد.
پرسید : چیکار میکنی؟
همسرش پاسخ داد : مگس شکار میکنم!
آه چند تا کشتی؟
پنج تا، سه مذکر و دو مونث!!
همسرش با تحیر پرسید : چجوری جنسیتشونو فهمیدی؟
شوهرش گفت : آخه سه تاشون روی شیشه خالی آبجو بودن و دو تا روی تلفن!!



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس، موضوعات خنده دار، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


فلسفه ولنتاين و روز عشاق در ایران باستان

فلسفه ولنتاين



ولنتاین در قرن اول میلادی در روم زندگی می كرد...

در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام كلادسیوس بود كه دوست داشت سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، و كلادسیوس این كمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترك عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها ملغی اعلام كرد همانطور كه گفته شد ولنتاین كه در آن زمان یك كشیش بود با او به مبارزه برخاست و به همراه ماریوس مقدس عزم خود را جزم كردند تا زوج های جوان را به طور سری به عقد هم درآورند پس از با خبر شدنِ پادشاه از این قضیه برای سر والنتین مقدس جایزه تعیین شد و او زندانی شد.

وقتی در زندان بود بسیاری از كسانی كه او آنها را به عقد هم در آورده بود به دیدنش رفتند. آنها گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می کردند. تا اینکه سرانجام در فوریه سال 269 قبل از میلاد به قتل رسید . یكی از ملاقات كنندگان او دختر زندانبان بود، روزها به دیدارش می آمد و چند ساعتی با هم صحبت میكردند روزی كه قرار بود والنتاین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.

در سال 496 بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس 14 فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید. از سالها قبل روز 14 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند. و امروز در اکثر نقاط جهان این روز رو جشن می گیرند و عشاق در این روز با خریدن هدایایی مثل شکلات و عروسک که اکثرا خرس هست و شاخه گل رز و کارت تبریک ولنتاین بهم علاقشون رو نشون میدن.




روز عشاق در ایران باستان

سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سی روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه

نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعنی "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعنی"شاهی و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت می کردند.



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه | تشنه ی عشق تو

تشنه ی عشق تو

هوا سرد است.بسیار سرد.اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد.با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم.نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.من فقط یک پسر کم سن و سال هستم.باید با دوستانم بازی می کردم،به مدرسه می رفتم،به فکر آیندهمی بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم،من برای خودم خانواده داشتم.اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم.من تقریبا مرده ام.یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده شده ام،مرده ام.آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟

کنار حصاری از سیم های خاردار جلو و عقب می رفتم تا بدن ضعیف و لاغر خود را گرم نگه دارم.گرسنه هستم.اما تا آن جایی که یاد دارم همواره گرسنه بوده ام.غذاهای خوشمزه یک رویا شده اند.هر روز که زندانیان بیش تری ناپدید می شوند و گذشته های خوب همانند یک خواب یا رویای شیرین به نظر می رسند،من بیش از پیش در یأس و ناامیدی فرو می روم.

ناگهان متوجه ی دختر جوانی در آن سوی سیم های خاردار می شوم.او می ایستد و با چشمان غمگین خود به من نگاه می کند.چشم هایی که گویی می گویند که او درک می کندو هم چنین این که او نمی تواند درک کند چرا من این جا هستم.دوست دارم صورت خود را برگردانم.از این که این غریبه مرا در چنین وضعی ببیند،به طرز عجیبی خجالت می کشم،اما در عین حال نمی توانم نگاهم را از نگاهش برگیرم.

سپس او دست در جیب کرده و یک سیب قرمز را بیرون می کشد.یک سیب قرمز زیبا و براق.چند وقت از آخرین باری که سیب دیده بودم می گذشت!او با احتیاط نگاهی به چپ و راست می اندازد و سپس پیروزمندانه سیب را به این طرف حصار پرتاب می کند.با سرعت می دوم و سیب را از روی زمین بمی دارم و در میان انگشتان یخ زده خود می گیرم.در دنیای مرگ خود،این سیب تجلی زندگی و عشق است.وقتی دوباره بالا را نگاه می کنم،دور شدن دختر را می بینم.

روز بعد نمی توانم جلوی خود را بگیرم.در همان زمان به همان نقطه از حصار کشیده می شوم.آیا دیوانه ام که می پندارم او باز هم خواهد آمد؟البته.اما در این جا هر بارقه ی کوچکی از امید هم دست آویز می شود.او به من امید داده است و من باید به آن بیاویزم.

و دوباره او می آید.و دوباره برایم سیب می آورد.دوباره آن را همراه با همان لبخند شیرین بالای حصار پرتاب می کند.

این بار آن را در هوا می گیرم و بالا نگه می دارم تا او هم ببیند.چشمانش می درخشد.آیا دلش به حال من می سوزد؟شاید.به هر حال من که اهمیتی نمی دهم.خوشحالم از این که می توانم به او خیره بشوم.و برای اولین بار پس از مدت های طولانی،احساس می کنم که قلبم به هیجان در آمده است.

به مدت هفت ماه،این ملاقات ها ادامه می یابد.گاهی اوقات کلماتی را هم رد و بدل می کنیم و گاهی اوقات فقط یک سیب است.این فرشته ی آسمانی بیش از این که شکم گرسنه ی مرا تغذیه کند،روحم را تغذیه می کند.می دانم که من نیز او را به نوعی تغذیه می کنم.

یک روز خبر وحشتناکی را می شنوم.آن ها قصد دارند ما را به یک اردوگاه دیگر منتقل کنند.این برای من یعنی پایان.و قطعا به معنای پایان برای من و دوستم خواهد بود.

روز بعد،وقتی به او سلام می کنم،قلبم می شکند و نمی توانم آن چنان که باید صحبت کنم:«فردا برای من سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگری می برند.ما هرگز دوباره یکدیگر را نخواهیم دید.»قبل از آن که کنترل خود را به طور کلی از دست بدهم برمی گردم و دوان دوان از کنار حصار دور می شوم.قادر نیستم به عقب نگاه کنم.اگر روی به سوی او برگردانمواو مرا با اشک های روان بر روی صورتم خواهد دید.

ماه ها می گذرد و کابوس ادامه می یابد.اما خاطره ی آن دختر،تحمل مرا در برابر رنج،ترس و ناامیدی بالاتر برده است.بارها و بارها،صورت او را در ذهن خود مجسم کرده و کلمات شیرین او و طعم آن سیب ها را به خاطر می آورم.

و سپس یک روز،ناگهان کابوس به پایان می رسد.جنگ تمام شده است.آن دسته از ما که زنده مانده ایم،آزاد می شویم.تمام آنچه برایم با ارزش بوده اند را از دست داده ام.حتی خانواده ام را.اما هنوز خاطره ی آن دختر را در قلبم نگه داشته ام،خاطره ای که به من جانی دوباره بخشید تا برای آغاز یک زندگی جدید راهی آمریکا شوم.

سال ها می گذرد.سال 1957 است.من در نیویورک زندگی می کنم.یکی از دوستانم مرا متقاعد می کند تا به دیدن خانمی از دوستانش بروم که هیچ آشنایی قبلی با او ندارم.خوشبختانه من هم قبول می کنم.او خانم محترمی به نام روما است.او نیز همانند من یک مهاجر است،پس در نهایت یک وجه اشتراک داریم.

روما با همان نرمی مخصوص مهاجران جنگی سوال هایی را درباره ی آن سال ها از من می پرسد:«شما در طول جنگ کجا بودید؟»

پاسخ می دهم:«در اردوگاه آلمانی ها.»

نگاه روما به دور دست ها پرواز می کندو گویی مطلبی دردناک اما شیرین را به خاطر می آورد.

می پرسم:«چیزی شده است؟»

روما با صدایی که ناگهان بسیار نرم شده است می گوید:«به مطلبی درباره ی گذشته می اندیشم،هرمان،می دانید،وقتی یک دختر جوان بودم،نزدیک یکی از همین اردوگاه ها زندگی می کردم.پسرس آن جا بود،یک زندانی،برای مدت های طولانی من هر روز به دیدن او می رفتم.به خاطر دارم که برایش سیب می بردم.سیب را از روی حصار برایش پرتاب می کردم و او نیز خیلی خوشحال می شد.»

روما آه عمیقی کشید و ادامه داد:«احساسی که به هم داشتیم وصف شدنی نیست در هر حال،هر دو نفرمان جوان بودیم و فقط می توانستیم چند کلمه ی کوتاه با هم رد و بدل کنیم_اما به جرأت می توانم بگویم که عشق بر روابط ما حاکم بود.فکر می کنم که او هم همانند عده ی زیادی کشته شده است.اما من نمی توانم این فکر را تحمل کنم،بنابراین سعی می کنم همه چیز را همانند آن چند ماه که یکدیگر را می دیدیم به خاطر بیاورم.»

در حالی که ضربان قلبم تا حد انفجار بالا رفته است،مستقیما به روما نگاه کرده و می پرسم:«و آیا یک روز آن پسر به تو گفت که فردا برایم سیب نیاور.مرا به اردوگاه دیگر خواهند برد؟»

روما به صدای لرزانی گفت:«چرا،بله،اما هرمان،چه طور ممکن است این را بدانی؟»

من دستان او را می گیرم و پاسخ می دهم:«چون من همان پسر جوان هستم،روما.»

برای مدتی طولانی سکوت حکم فرما می شود.نمی توانیم از یکدیگر چشم برداریم.به محض کنار رفتن پرده ی زمان،پشت چشمان یکدیگر روح آشنایی را می بینیم،همان دوست عزیزی که زمانی بسیار دوستش داشتیم.کسی که عاشقش بوده و همواره به یاد او بوده ایم.

بالاخره من گفتم:«ببین روما.یک بار از تو جدا شدم و نمی خواهم دوباره تو را از دست بدهم.حالا من آزادم و می خواهم تا ابد در کنار هم باشیم.عزیزم،با من ازدواج می کنی؟»

برقی آشنا در چشمان او می بینم.او می گوید:«بله.با تو ازدواج می کنم.»

کاری که مدت ها آرزویش را داشتیم،اما حصاری از سیم های خاردار مانع شده بودند.اکنون دیگر هیچ مانعی بر سر راه مان نیست.

حال چهل سال از زمانی که روما را دوباره یافتم،می گذرد.تقدیر یک بار ما را هنگام جنگ به هم نزدیک کرد تا بارقه ی امید را به من نشان دهد و پیوند کنونی ما هم نشانی از قدرت لایزال اوست.

در روز ولنتاین سال 1996 روما را به برنامه ی تلویزیونی اپرا وینفری آوردم تا از طریق این رسانه ی ملی از او تقدیر کنم.می خواهم در برابر میلیون ها نفر به او بگویم که هر روز چه احساسی در قلب خود دارم:

«عزیزم،تو مرا در اردوگاه کار اجباری زمانی که گرسنه بودم،تغذیه کردی.و من هنوز هم گرسنه ام.گرسنه ی آنچه که هرگز از آن سیر نمی شوم:من گرسنه ی عشق توام.»



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


یک هتـل منـحصر به فرد در کـوه های کانـادا

یک هتـل منـحصر به فرد در کـوه های کانـادا

هتل و تفریح‌گاه فایرمونت یکی از مکان‌های دیدنی شهر بنف در کاناداست. شهر بنف که در میان رشته‌کوه راکی واقع شده نام شهری توریستی واقع در پارک ملی بنف در ایالت آلبرتا، کانادا است. این پارک ملی تحت نظارت سازمان یونسکو و یکی از قدیمی ترین هتل ها را در خود جای داده است. این در حالیست که در میان کسانی که به محیط زیست علاقمندند بعنوان محلی برای گذراندن یک تعطیلات لوکس شناخته می شود.

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


ویتامین ب و زرشک

ویتامین ب و زرشک

ویتامین ب و زرشک
زرشك یك نوع میوه است و در گروه میوه جات قرار می‌گیرد....

یك كارشناس تغذیه گفت: به دلیل وجود ویتامین B فراوان در زرشك، این ماده غذایی می‌تواند در پیشگیری از سرماخوردگی نقش بسزایی داشته باشد.

یوسف نقیایی گفت: زرشك یك نوع میوه است و در گروه میوه جات قرار می‌گیرد.

وی گفت: یكی از بهترین تركیبات موجود در زرشك، ویتامین B فراوان است كه در پیشگیری از سرماخوردگی نقش مهمی دارد. همچنین وجود اسیدهای عالی فروان در این میوه كه سبب مزه ترش آن می‌شوند می‌تواند در جذب آهن نقش بسزایی داشته باشد.

وی ادامه داد: همچنین آهن موجود در زرشك قابل توجه است. از سایر ویتامین‌های موجود در این میوه می‌توان به ویتامین‌های گروه B بخصوص ویتامین B1 ,B2 اشاره كرد كه ویتامینB1 یا تیامین می‌تواند عوارض عصبی و حتی پرخاشگری را بهبود بخشد.

وی از دیگر خواص زرشك را اثر مناسب آن بر كاهش فشار خون برای افراد دچار این بیماری عنوان كرد.

نويسنده : یه دوست


جوان‌ترين استاد دانشگاه جهان!!!

جوان‌ترين استاد دانشگاه جهان!!!

جوان‌ترين استاد دانشگاه جهان + عکس

 
آمان رهمن جوانترين مدرس كالج جهان يك پسر بچه 8 ساله هندي مي‌باشد كه به دانشجويان بزرگسال ساخت فيلم انيميشن با كامپيوتر را در دانشگاه هنرهاي محاوره‌اي شهر دهرادون درس مي‌دهد. وي پسر يك مكانيك موتور مي‌باشد كه در دهرادون هند زندگي مي‌كنند.
آهام مي‌گويد: من در روزهاي بيكاري‌ام كمتر از 8 ساعت و روزهاي معمولي 4 ساعت با كامپيوتر كار مي‌كنم چون كه من كارهاي مدرسه را نيز بايد كامل كنم. من مي‌توانم با نرم افزارهاي بسياري كار كنم، درحال ساخت پروژه‌هايي درباره سياه چاله‌هاي فضايي، بيگانگان و حفظ منابع آب هستم.



هنگامي كه وي سه و نيم سال سن داشت نخستين برنامه انيميشن را با مهارت تمام ساخت كه از حركت حروف الفبا بود.

اين پسر بچه هم اكنون در سخنراني‌هاي هنرهاي محاوره‌اي دانشگاه شركت و يكبار در هفته در آنجا آموزش مي‌دهد. 

راهول گاندي سياستمدار هندي نيز هزينه‌هاي تحصيل وي را تا سن 18 سالگي پذيرفته است.




:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، دانشگاه ها
نويسنده : یه دوست


معـجـزه ‌ی یـک مـداد !

معـجـزه ‌ی یـک مـداد !

هنر بعضی وقت ها واقعا معجزه میکنه! اما فقط زمانی که دست یک آدم هنرمند در کار باشه ... یکی از این آدما، Denis Poirier هنرمند فرانسوی-کانادایی هست که از شما دوستان دعوت میکنم چند تا از زیباترین طراحیهای اون رو که با مداد انجام داده و اکثرا چهره‌ های افراد مشهور هست رو در این وبلاگ ببینید:
بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب


:: موضوعات مرتبط: نقاشی
نويسنده : یه دوست


گلی برای مادر

گلی برای مادر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

گل رز گل مادر روز مادر دسته گل



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس های زمستانی

اس ام اس های زمستانی

بسیار زیبا 



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


تختخوابی از جنس فیس‌بوک !!!!!

تختخوابی از جنس فیس‌بوک !!!!!



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، دکور
نويسنده : یه دوست


زبید خاتون و بهلول

زبید خاتون و بهلول

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد… پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی ازخدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت : می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت : من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت : این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت : این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت : به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت : اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت : اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید : چرا؟
بهلول گفت : زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


برچسب های جالب و با مزه دیواری
برچسب های جالب و با مزه دیواری
بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب


:: موضوعات مرتبط: دکور
نويسنده : یه دوست


هفت ماده غذایی اساسی برای زندگی ؟!

هفت ماده غذایی اساسی برای زندگی ؟!



:: موضوعات مرتبط: آشپزخانه و آشپزی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


مامان من زنم یا مرد؟ طنز فوق العاده خنده دار

مامان من زنم یا مرد؟ طنز فوق العاده خنده دار

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .

مامان من زنم یا مرد؟ طنز فوق العاده خنده دار



:: موضوعات مرتبط: موضوعات خنده دار، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


چگونه همسرتان را برای همیشه عاشق خود کنید ؟

چگونه همسرتان را برای همیشه عاشق خود کنید ؟

 



:: موضوعات مرتبط: خواستگاری ، ازدواج ، حرفهاي قبل و بعد از ازدواج!!!، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


طرز تهیه کروکت سیب زمینی با جعفری

طرز تهیه کروکت سیب زمینی با جعفری



:: موضوعات مرتبط: آشپزخانه و آشپزی
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه | من توانستم!

 من توانستم!

کاری که در مقابل ماست، هرگز به بزرگی قدرتی نیست که پشت سر ماست.

گمنام

می 1989

یک ماه به فارغ التحصیلی ام از دبیرستان مانده بود و از همیشه قاطع تر بودم که با صندلی چرخدار دستی ام در طول تالار فارغ التحصیلان حرکت کنم.

می دانید من بیماری مغزی مادرزادی دارم و به همین دلیل نمی توانم راه بروم. برای آنکه در جشن فارغ التحصیلان شرکت کنم، هر روز با صندلی چرخدار دستی ام تمرین می کردم.

خیلی دشوار بود که تمام روز در حال جمع آوری چهار پنج کتاب، دور حیاط مدرسه حرکت کنم. اما من این کار را می کردم.

چند روز اول استفاده از صندلی چرخدار دستی ام در مدرسه همه می خواستند مرا هل بدهند و از کلاسی به کلاس دیگر ببرند. اما بعد از آنکه چند بار با خشم به آنان گفتم: «من به کمک شمانیاز ندارم. نمی خواهم برایم دل بسوزانید.» همه خود را عقب کشیدند و گذاشتند که خودم به تنهایی در مدرسه به این طرف و آن طرف بروم.

من همیشه از استفاده از صندلی چرخدار راضی بودم، اما وقتی در مدرسه از آن استفاده کردم، پاداشم بزرگ تر از چیزی بود که فکر می کردم. نه تنها احساس می کردم تغییر کرده ام، بلکه به نظر می رسید همکلاسی هایم نیز با دید دیگری به من نگاه می کنند.

همکلاسی هایم مرا با پشتکار و بااراده می دیدند و به همین دلیل به من احترام می گذاشتند. استفاده از صندلی چرخدار قدرت و لذت فوق العاده ای نصیبم کرده بود.

وقتی بزرگ تر شدم، صندلی چرخی برقی ازادی بیشتری برایم فراهم کرد. من توانستم آزادانه همه جا بروم، در حالی که با توان بازوهایم قادر به این کار نبودم. به هر حال وقتی بزرگ تر شدم، فهمیدم صندلی چرخدار برقی که آنقدر حرکت مرا آسان کرده بود، به مانعی محدود کننده تبدیل شده بود. احساس می کردم فرد مستقلی هستم، اما واقعیت این بود که وابستگی بیش از حد من به صندلی چرخدار مرا محدود کرده بود. فکر وابستگی به هر چیزی مرا دلسرد و ناامید می کرد. فارغ التحصیلی از دبیرستان با صندلی چرخدار دستی، نقطه ی عطف زندگی من به شمار می رفت. می خواستم به عنوان جوانی مستقل به استقبال آینده بروم.به خودم اجازه نمی دادم با صندلی چرخدار برقی وارد تالار فارغ التحصیلان شوم. اهمیتی نداشت که عبور از تالار بیست دقیقه طول می کشید. من این کار را انجام می دادم.

14 ژوئن 1989

فارغ التحصیلی. آن روز بعدازظهر تمام ما فارغ التحصیلان با لباس ها و کلاه های مان در حیاط مدرسه رژه رفتیم و بعد به سمت جایگاه مان رفتیم. من با غرور در صندلی چرخدار، در اولین ردیف حضار نشستم.

وقتی گوینده نام مرا اعلام کرد، متوجه شدم تمام تلاش هایم در دوران کودکی اکنون به ثمر رسیده است. زندگی مستقلی که آنقدر برایش زحمت کشیده بودم، اکنون در برابرم بود.

به آرامی به قسمت جلوی تالار رفتم. تمام توجهم به جلو بود و متوجه شدم که تمام حضار برای ابراز احساسات به من، از جا برخاسته اند. با غرور مدرکم را گرفتم و به طرف همکلاسی هایم بازگشتم. مدرک را بالای سرم نگه داشتم و تا آنجا که توان داشتم، فریاد زدم: « من توانستم... من توانستم!»

 مارک ای. اسمیت



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس عاشقانه

اس ام اس های  عاشقانه خیلی زیبا



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


عکس های زیبا از شهر استانبول

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است                                                        

                                           هر چه دارد این جماعت از دعای مادر است

عکس های نادر و زیبا از شهر استانبولعکس های نادر و زیبا از شهر استانبولعکس های نادر و زیبا از شهر استانبول



:: موضوعات مرتبط: اثر تاریخی از نقاط ایران و جهان
نويسنده : یه دوست


طلاق‌های عجیب و خنده‌دار ایرانی

طلاق های خنده دار در ایران

طلاق‌های عجیب و خنده‌دار ایرانی



:: موضوعات مرتبط: خواستگاری ، ازدواج ، حرفهاي قبل و بعد از ازدواج!!!، موضوعات خنده دار، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


طنز پَــ نَــ پَــ

طنز پَــ نَــ پَــ



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


اس ام اس سرکاری

اس ام اس سرکاری



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


رازهای عشق...

رازهای عشق...



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


زندگی...
زندگی بسته به چهارچوب ذهنیت - می تواند بر روی زمین, باغ گل سرخ و یا جهنمی باشد. اغلب به گل سرخ بیندیش.هر بار که مشکلی برایت پیش می آید,خودت را در دل گل سرخ گم کن. و به خاطر داشته باش که لازم نیست بار مشکلاتت را بر شانه حمل کنی

نوشته شده توسط دوست

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.. اشو زرتشت


:: موضوعات مرتبط: نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه| همیشه به پیام تلفنی تان پاسخ دهید

همیشه به پیام تلفنی تان پاسخ دهید

 تنها چیزی که نیاز دارید،عشق است.

جان لنون

آنجلا می دانست که شارلوت،بهترین دوستش در شرایط سختی به سر می برد.شارلوت افسرده و عصبی بود.او همه،به جز آنجلا را از خود رانده بود.او با مادر و خواهرش به شدت مشاجره می کرد.بیش از همه اشعار غمگین و ناامیدانه ی شارلوت آنجلا را نگران کرده بود.

در آن تابستان هیچ کس رابطه ی خوبی با شارلوت نداشت.او با اکثر دوستانش بد رفتاری می کرد.آنان علاقه ای به معاشرت با کسی که افسرده و عصبی بود،نداشتند.تلاش های آنان برای دوست بودن با او با تهمت ها و بدخلقی های شارلوت روبرو می شد.

آنجلا تنها کسی بود که می توانست با او رابطه داشته باشد.با آنکه آنجلا دوست داشت به گردش برود،اما بیشتر وقت خود را در کنار دوست افسرده اش می ماند.سپس زمان آن رسید که آنجلا مجبور شد خانه اش را تغییر دهد.او به نقطه ی دیگری از شهر می رفت و حالا دیگر همسایه ی شارلوت نبود و آنان زمان کمی در کنار هم بودند.

در اولین روز سکونت در خانه ی جدید،آنجلا که بیرون از خانه به همسایه های جدیدش بازی می کرد،با خود فکر کرد اکنون شارلوت در چه حالی است.وقتی غروب به خانه بازگشت،مادرش به او گفت که شارلوت تلفن کرده است.

آنجلا به طرف تلفن رفت و به او زنگ زد.کسی جواب نداد.در دستگاه پیغامگیر،پیامی برای شارلوت گذاشت.«سلام شارلوت،آنجلا هستم.به من تلفن بزن.»

نیم ساعت بعد شارلوت زنگ زد.«آنجلا باید چیزی به تو بگویم.وقتی تو زنگ زدی،من در زیرزمین بودم و تفنگی رل روی سرم گذاشته بودم.می خواستم خودم را بکشم که صدای تو را از پیغامگیر تلفن شنیدم.

آنجلا در صندلی اش فرو رفت.

_«وقتی صدای تو را شنیدم،فهمیدم که کسی مرا دوست دارد و خیلی خوشحال شدم که آن کس تو هستی.می خواهم کمکم کنی،چون من فقط تو را دوست دارم.»

شارلوت تلفن را گذاشت.آنجلا به خانه ی شارلوت رفت و با هم روی تاب نشستند و گریه کردند.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


خدایا ...
خدایا امروز که به زمین سر زدی کاسه نیاز مرا هم پر کن
دست خالیم را ببین
خدایا شاید باور نکنی...
آن روز ها که نبودی من عاشق شدم
حالا که آمدی..
باید از عشق فارغ شوم؟
خدایا بگذار عاشق بمانم....

نوشته شده توسط دوست عزیزم



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا، نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


عشق ...
 عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است
یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست
تنها داروئی که 2 خاصیت داره چشم های قشنگ توست که هم آرومم میکنه هم داغون
نوشته شده توسط دوست


:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا، نوشته های دوست
نويسنده : یه دوست


مناظر کوهستانی زیبا که از کتاب به وجود آمده اند

مناظر کوهستانی زیبا که از کتاب به وجود آمده اند

کوه های دقیقا مانند نمونه های واقعی آنها ساخته شده اند: بعضی از آنها کمی ساییده شده اند، بعضی به تپه تبدیل شده اند و بعضی از آنها در اثر فرسایش کاملا هموار شده اند.

بسیار زیبا

بقیه عکسها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: عکسهای هنری و فانتزی، مجله خانواده، عکس
نويسنده : یه دوست


برای لاغر شدن در وعده ی صبحانه سبزیجات بخورید

برای لاغر شدن در وعده ی صبحانه سبزیجات بخورید

یکی از اشتباهات افرادی که تمایل دارند وزن‌شان را ثابت نگه دارند، حذف صبحانه است. با این کار ذخایر انرژی بدن را با کمبود مواجه می‌کنند زیرا ۸۰ درصد انرژی بدن در طول شب تا صبح تخلیه و مصرف می‌شود. بنابراین بدن با یک کمبود مواجه می‌شود.

در یک تحقیق روشن شده است افرادی که صبحانه نمی‌خورند ۵ برابر بیشتر در معرض چاقی قرار دارند. دستورالعمل‌های پیشنهاد شده در زیر به علت دارا بودن فیبر، امگا۳، کلسیم و ویتامین دی، ترکیب قدرتمندی را شامل می‌شود که قند خون را ثابت نگه داشته و باعث چربی‌سوزی می‌شود.

سبزیجات پیشنهادی برای وعده ی  صبحانه:

گشنیز، گوجه گیلاسی رنگی، عدس، فلفل دلمه، اسفناج، فلفل دلمه رنگی و گوجه‌فرنگی خرد شده به همراه پیازچه خرد شده و خامه ترش، زیره و یک تکه نان انرژی قابل توجهی به بدن می‌رساند. پروتئین حبوبات و فیبر موجود در آن باعث بالا رفتن سطح انرژی بدن می‌شود.



:: موضوعات مرتبط: آشپزخانه و آشپزی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه | درسی که در قلبم حک شد

درسی که در قلبم حک شد

یکی از روزهای زیبای بهاری، او شاد و سرزنده به خانه آمد تا به من بگوید که در مسابقه برنده شده است. چون نقص عضو او آزارم می داد، به دنبال کلماتی گشتم تا بتوانم تشویقش کنم و به او بگویم اجازه ندهد این نقص مادر زادی مانع کارش شود. از همان حرف هایی که مربیان ورزش هنگام شکست بازیکنان شان به آن ها می گویند. ولی پیش از آنکه کلامی به زبان بیاورم، او گفت: «بابا، من دو تا از مسابقه ها را بردم.» باورم نمی شد. او ادامه داد: «یک امتیاز گرفتم.»

حدس می زدم چه اتفاقی افتاده است. حتما از روی ترحم توانسته بود امتیازی بگیرد. ولی باز پیش ار آنکه حرفی بزنم، به من گفت: «بابا به من همین طوری امتیاز ندادند….. من امتیاز«پر تلاش ترین شرکت کننده» را آوردم.»

و این سارای عزیز من بود که این درس را به من آموخت.

 استان فراگر



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


نقاشی های شگفت انگیز آلیسا مانکز که واقعی به نظر می رسند

نقاشی های شگفت انگیز آلیسا مانکز که واقعی به نظر می رسند

این هنرمند ذره ذره ی بدن سوژه را بروی بوم پیاده کرده و از ترکیب رنگ های مختلف تصاویر واقعی و آشنا مثل شیشه، بخار، آب و گوشت را به دست آورده است.
استفاده از آب، طرح های بدن انسان را تغییر داده و نمایی راز آلود به نقاشی می بخشد و در عین حال دقت و ریزنگاری فوق العاده ی نقاش را نشان می دهد.
آلیسا در وب سایتش می نویسد: «وقتی کار روی بدن انسان را شروع کردم مشتاق خلق نماهای تا حد ممکن واقعی بودم. آنقدر در کار رئال پیش رفتم که خود به خود نمای همیشگی اش را از دست داد و شکل منحصر به فردی گرفت. رئال و انتزاع وابستگی جدانشدنی با یکدیگر دارند. به یکدیگر نیاز دارند تا در هم بیامیزند و یکی شوند»

 نقاشی ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: نقاشی، هنري و فرهنگي
نويسنده : یه دوست


از 3 نفر هرگز متنفر نباش

گروه اینترنتی قلب من | galbeman yahoo group 

: از 3 نفر هرگز متنفر نباش 

فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
... چـون بهتـرینن

: سه نفر رو هرگز نرنجون
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها
... چـون صادقن

: سه رو هیچوقت نذار از زندگیت برن
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها
... چـون به درد دلت گوش میدن

: سه رو هرگز از دست نده
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها
... چـون دوست ِ واقعی ان


:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، روانشناسی
نويسنده : یه دوست


نمایش احساس با عکس

نمایش احساس با عکس



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


مراقب باشید این نقاشی ها شما را دچار توهم می کند!

مراقب باشید این نقاشی ها شما را دچار توهم می کند!

هنرمند اوکراین اولگ شاپلیاک نقاشی های شگفت انگیز را طراحی کرده است که با دیدن آنها انسان فکر می کند که دچار توهم شده است.

اجزای مختلفی که در قسمت های خاصی از تصاویر رنگ آمیزی کرده است با هم به شکل یک پرنده، صورت انسان، یا حتی بدن انسان دیده می شوند.

در هر نقاشی شما دو تصویر مجزا را خواهید دید.

 

بقیه ی نقاشی ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: نقاشی، عکسهای هنری و فانتزی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


۲۰ روش برای بالا بردن سرعت کار با فتوشاپ

۲۰ روش برای بالا بردن سرعت کار با فتوشاپ

بسیار زیبا



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، کامپیوتر و اینترنت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه | ایراد کار کجاست؟

ایراد کار کجاست؟

معلم تازه کاری به نام مری، در اردوگاه سرخ پوستان در ناواخو مشغول به کار شد. او هر روز از پنج نفر از دانش آموزان می خواست مقابل تخته سیاه بایستند و مسئله ی ریاضی ساده ای را حل کنند.

آنان ساکت آنجا می ایستادند و تمایلی به حل مسئله نداشتند. مری علت را نمی دانست. هیچ یک از آموخته هایش کمکی به او نمی کرد.

مری با خود فکر می کرد: ایراد کارم چیست؟ شاید من پنج دانش آموزی را انتخاب کرده ام که نمی توانند مسئله ریاضی حل کنند؟ نه فکر نمی کنم موضوع این باشد. سرانجام از دانش آموزان پرسید که موضوع چیست و از پاسخ آنان، درس مهمی درباره ی تصویر ذهنی از خود و عزت نفس گرفت.

به نظر می رسید که دانش آموزان به شخصیت هم احترام می گذاشتند و می دانستند که همه نمی توانند مسائل ریاضی را حل کنند.

آنان حتی در سنین نوجوانی نیز از بی فایده بودن روش برنده _ بازنده اطلاع داشتند.

آنان معتقد بودند که اگر دانش آموزی مقابل دانش آموزان دیگر تحقیر شود، هیچ کس برنده نیست؛ بنابراین از رقابت با یکدیگر در کلاس اجتناب می کردند.

وقتی مری به این موضوع پی برد، روشش را تغییر داد. او تصمیم گرفت مسائل ریاضی هر دانش آموز را جداگانه صحیح کند. همه ی آنان می خواستند مطالب جدیدی را یاد بگیرند، اما نه به قیمت بی آبرو شدن همکلاسی های شان.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


خوردن این بیسکویت حرام است

خوردن این بیسکویت حرام است

طی چند سال اخیر هر از چند گاهی خبری در رسانه های مختلف داخلی کشورمان منتشر می شود که از فروش محصولات و مأکولات حرام در فروشگاه های مختلف شهر تهران و گاهی دیگر شهرهای کشورمان حکایت دارد.

از جمله این محصولات و مأکولات که در گذشته خبر آن در رسانه های مختلف منتشر شده ماء الشعیرهای الکل دار، آدامس های جنسی و غیره بوده است.

خوردن این بیسکویت حرام است

اما این بار سخن ما در مورد یک نوع بیسکویت ساخت کشور تایلند است که به وفور در فروشگاه های مختلف تهران و دیگر شهرهای کشورمان دیده می شود و به فروش می رسد.

 نام این بیسکویت «choco.pie» است. بر اساس نوشته پشت بسته این بیسکویت، در تولید آن از "ژلاتین گاو" استفاده شده که بر اساس فتوای مراجع تقلید خوردن آن حرام است.






:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


عکس عمل جراحی قلب باز

عکس عمل جراحی قلب باز

عمل جراحی قلب باز یه عنوان یکی از عمل های سنگین جراحی توسط جراحان متخصص ایرانی در بیمارستان مدرس تهران انجام می پذیرد.
عکس ها در ادامه ی مطلب


:: موضوعات مرتبط: پزشکی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


جالب و خواندنی
جالب و خواندنی

:: موضوعات مرتبط: موضوعات جالب، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


ای خدا
 

ای خدا

ای خدا می دانم که در این لحظه که نویسم دستانت عاشقانه مرا در آغوش گرفته

من در دشت بی وسعت عشق تو را می جویم

من سر تا پا گوشم 

تا نیم صدایی از تو شنوم

ای کاش یک نفر به من می گفت

که می شنوی

صدای چکاوک را

صدای بی صوت شکایت را

و در آن وقت سجود پاکی دل رهگذر را

گاه بی گاه خواهان تو می شوم

و از انسانیت دور

تو همان صدای پاک دریایی

چه خروشان

چه پریشان

می شوی از معصیت و باز هم

بر سخره می کوبی 

ساحلی می خواهم دور از بدی

دور از بی همنفسی

خدا یا چگونه تحمل می کنی بی کسی را............

وای گاه می اندیشم

در افقی که دریا دارد آیا سخره ای هست

ایا همنفسی داری؟

من خوب می دانم که تو هر لحظه با منی......

و از تو عاجزانه می خواهم

که بر من پشت نکنی

چه می گویم من

تو هر لحظه با منی و من پشت بر تو.....

کاش کنم کاری که هر لحظه با تو باشم آری



:: موضوعات مرتبط: عاشقانه، جمله های زیبا
نويسنده : یه دوست


داستان جالب بهره وری
داستان جالب بهره وری

*مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد**با خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد*
*رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود*
*بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد*
*اولین تصمیم سوسک راه اندازی دستگاه ثبت ساعت ورود و خروج بود*
*او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت*
*عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماسهای تلفنی را بر عهده گرفت*

*شیر از گزارشات سوسک لذت می برد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید*
*را توصیف می کند تهیه نموده که با آن بشود روندها را تجزیه تحلیل کند*
*او می توانست از این نمودارها در گزارشاتی که به هیات مدیره می داد استفاده کند*
*بنابراین سوسک مجبور شد که کامپیوتر جدیدی به همراه یک دستگاه پرینت لیزری بخرد*
*او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد*

*مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود،*
*از این حذ افراطی کاغذ بازی و جلساتی که بیشترین وقتش را هدر می داد متنفر بود *
*شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی*
*که مورچه در آن کار می کرد معرفی کند*
*این سمت به جیر جیرک داده شد**.*
*اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود*
*این مسئول جدید یعنی جیر جیرک هم به یک عدد کامپیوتر و یک دستیار شخصی *
*که از واحد قبلی اش آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک *
*کنترل کارها و بودجه نیاز پیدا کرد*
*اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد به مکان غمگینی تبدیل شده بود که دیگر هیچ کسی در آن جا نمی خندید و همه ناراحت بودند*
*در این زمان بود که جیر جیرک، رئیس یعنی شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه سنجش شرایط محیطی وجود دارد*
*با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد، *
*شیر فهمید که بهره وری بسیار کمتر از گذشته شده است*

*بنابر این او جغد که مشاوری شناخته شده و معتبر بود را برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود*
*جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد،*
*نتیجه نهایی این بود: تعداد کارکنان زیاد است*

*حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟*
*مسلماً مورچه؛ چون او عدم انگیزه اش را نشان داده و نگرش منفی داشت
*
 


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


مکـانهاي زیبـا و رمـانتیـک جـهان
نويسنده : یه دوست


تصاویـری دیـدنی از دنیـای پـرندگان

تصاویـری دیـدنی از دنیـای پـرندگان

بقیه عکس های بسیار زیبا از ژرندگان زیبا در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: حیوانات , پرندگان و حشرات
نويسنده : یه دوست


دختر بچه ناز

دختر بچه ناز

بقیه در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: عکس
نويسنده : یه دوست


تبدیل هنرمندانه و زیبای عکس به انیمیشن

تبدیل هنرمندانه و زیبای عکس به انیمیشن



:: موضوعات مرتبط: عکس
نويسنده : یه دوست


* *اس ام اس عاشقانه مریم حیدر زاده * * * * *

* *اس ام اس عاشقانه مریم حیدر زاده * *



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / انعکاس

انعکاس

پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد.

به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!

صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟

پاسخ شنید: کی هستی؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!

باز پاسخ شنید: ترسو!

پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....

و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است.

هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید واگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد.

هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد!

سخن روز : زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ، واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ...آلبرت انيشتين  



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / پیر مرد خاص

 پیر مرد خاص

 پیرمردی 92 ساله كه سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترك كند.
پس از چند ساعت انتظار در سراسری خانه سالمندان ، به او گفته شد كه اتاقش حاضر است . پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور كه عصا زنان به طرف آسانسور می رفت ، به او توضیح دادم كه اتاقش خیلی كوچك است و به جای پرده ، روی پنجره هایش كاغذ چسبانده شده است .
پیرمرد درست مثل بچه ای كه اسباب بازی تازه ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت :
«خیلی دوستش دارم.»
به او گفتم : ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده اید! چند لحظه صبر كنید الان می رسیم.
او گفت : به دیدن و ندیدن ربطی ندارد! شادی چیزی است كه من از پیش انتخاب كرده ام. این كه من اتاق را دوست داشته باشم یا نداشته باشم به مبلمان و دكور و... بستگی ندارد ، بلكه به این بستگی دارد كه تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه كنم.
من پیش خودم تصمیم گرفته ام كه اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است كه هر روز صبح كه از خواب بیدار می شوم می گیرم.
من دو كار می توانم بكنم . یكی این كه تمام روز را در رختخواب بمانم و مشكلات قسمت های مختلف بدنم كه دیگر خوب كار نمی كنند را بشمارم، یا آن كه از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت هایی كه هنوز درست كار می كنند شكرگزار باشم.
هر روز ، هدیه ای است كه به من داده می شود و من تا وقتی كه بتوانم چشمانم را باز كنم ، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی كه در طول زندگی داشته ام تمركز خواهم كرد.
سن زیاد مثل یك حساب بانكی است . آنچه را كه در طول زندگی ذخیره كرده باشید می توانید بعداً برداشت كنید. بدین خاطر ، راهنمایی من به تو این است كه هر چه می توانی شادی های زندگی را در حساب بانكی حافظه ات ذخیره كنی.
از مشاركت تو بر پر كردن حسابم با خاطره های شاد و شیرین تشكر می كنم.هیچ می دانی كه من هنوز هم در حال ذخیره كردن در این حساب هستم؟!

 
 

سخن روز : برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال ، بنگر که تو چگونه می افتی ...



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس های دلنشین

اس ام اس های دلنشین



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


اس ام اس تبریک کریسمس

اس ام اس تبریک کریسمس



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


اس ام اس های زیبای برفی و زمستونی
اس ام اس های زیبای برفی و زمستونی


:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


اس ام اس های دلنشین

 ’̿’̿ ̿\̵͇̿̿\з=(•̪●)=ε/̵͇̿̿/’̿’̿ ̿
……….▌……..
………./ \……..

اس ام اس های دلنشین



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / مجنون آرامش

مجنون آرامش

کسری انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.

چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند.

آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.

بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!

گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند: آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،

دوم آنچه مقدر است بودنی است،

سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،

پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.

ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد

چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت...



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


گریه...

هوس كردم گذشتم زير بارون تو خيابون

به يادت اشك بريزم طبق معمول هميشه

آخه وقتي بارون مياد رو صورت يه عاشق مثل من

حتي فرق اشك و بارون ديگه معلوم نميشه

امشب چشاي من مثل ابراي بهاره

بخند به حال من كه حالم گريه داره

چرا گريه م نميتونه رو تو تاثيري بذاره؟؟؟؟؟؟؟

آره بخند بخند كه حالم خنده داره.........



:: موضوعات مرتبط: شعر، عاشقانه
نويسنده : یه دوست


داستان امشب | پدر

داستان کوتاه | پدر

سه ساله بودم که پدرم فوت کرد. هفت ساله که شدم. مادرم دوباره ازدواج کرد و من خوشبخ ترین دختر دنیا بودم. میدانید چرا؟ چونمن باید پدرم را انتخاب می کردم. بعد از اولین ملاقات مادرم با «پدر»، به مادرم گفتم: «او خوب است. او ما را قبول می کند.»

پدر و مادرم با هم ازدواج کردند. پدرم نسبت به خانوادش مغرور بود. دو سال بعد خواهر کوچکی به خانواده ی ما اضافه شد. آشنایان به مادرم می گفتند: «چارلی به تو و بچه ها افتخار می کند.»

این غرور و افتخار ظاهری نبود. پدرم به هوش، باورها، درک و عشق ما نسبت به هم نوعان افتخار می کرد.

پیش از آنکه هفده ساله شوم، اتفاق عجیبی افتاد. پدرم بیمار شد. بعد از چند آزمایش گوناگون، دکترها به این نتیجه رسیدند که آزمایشات چیزی را نشان نمی دهند و احتمالا پدر سالم است و می تواند سر کارش برگردد.

روز بعد او با چشمانی اشکبار به خانه برگشت. آن وقت بود که فهمیدم بیماری او بسیار جدی است. من پیش از آن، گریه پدر را ندیده بودم. پدر معتقد بود گریه کردن نشانه ضعف است.

سرانجام پدر را در بیمارستان بستری کردیم. دکترها تشخیص دادند که او سرطان لوزالمعده دارد. آن ها می گفتند که ممکن است هر لحظه بمیرد. ولی ما می دانستیم که او دست کم سه هفته ی دیگر وقت دارد. چون سالروز تولد خواهرم هفته دیگر و تولد من سه هفته بعد بود. پدرم با مرگ می جنگید و تا آن موقع صبر می کرد. پدر اصرار داشت که ما زندگی خودمان را بکنیم و ما می خواستیم او بخشی از زندگی ما باشد. ما موافقت کردیم که فعالیت های عادی خود را انجام دهیم و پدر نیز بخش فعالی از آن باشد.

یک بار برای ملاقات به بیمارستان رفته بودیم، مردی که هم اتاق پدرم بود، به مادرم گفت: «وقتی شما اینجا هستید، چارلی خیلی آرام و خوش اخلاق است. نمی دانید او چقدر درد می کشد. او با تمام قدرت دردش را پنهان می کند.»

مادرم پاسخ داد: « می دانم او دردش را پنهان می کند. او نمی خواهد ما درد بکشیم. او می داند دیدن رنج او چقدر برای ما دردناک است.»

برای روز مادر، ما تمام هدایای خود را به بیمارستان بردیم. پدر را در سالن انتظار دیدیم، چون به خواهرم اجازه ی ملاقات نمی دادند. من برای پدر هدیه ای خریدم تا به مادر بدهد. در گوشه ای از سالن مهمانی کوچک و جالبی گرفتیم.

هفته ی بعد، روز تولد خواهرم بود. پدر حالش خوب نبود و نمی توانست از پله ها پایین بیاید، بنابراین ما با یک کیک  و هدایا در اتاق انتظار طبقه ی او جشن گرفتیم.

روز تولدم فرا رسید. ما مخفیانه خواهرم را به اتاق پدرم بردیم، چون پدر نمی توانست حرکت کند. پرستار هم خود را به ندیدن زد. بار دیگر جشن گرفتیم. ولی حال پدر خوب نبود. وقت رفتن بود و او همچنان مقاومت می کرد.

آن شب از بیمارستان تلفن کردند که حال پدر بد شده است. پند روز بعد پدرم فوت کرد.

یکی از سخت ترین درسهایی که از مرگ عزیزان می آموزیم، این است که زندگی باید ادامه یابد. پدر اصرار داشت که ما هرگز زندگی خود را متوقف نکنیم. او تا اخرین لحظه به ما توجه داشت و به ما افتخار می کرد. آخرین تقاضایش این بود که او را با عکسی از خانواده اش دفن کنیم.



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


عکس های نفس گیر

عکس های نفس گیر

بقیه عکس ها در ادامه ی مطلب



:: موضوعات مرتبط: مناظر دیدنی و زیبای طبیعت
نويسنده : یه دوست


داستان امشب | فاتح مدال طلا
فاتح مدال طلا

در بهار 1995 در مدرسه ی راهنمایی سخنرانی می کردم. پس از پایان برنامه، مدیر از من خواست به ملاقات یکی از دانش آموزان بروم. او به خاطر بیماری در خانه مانده بود، اما مشتاق بود مرا ببیند و مدیر می دانست که این دیدار برای آن دانش آموز اهمیت بسیاری دارد. من هم پذیرفتم.

در راه خانه ی ماتیو، اطلاعاتی درباره ی او به دست آوردم. او ضعف عظلانی شدیدی داشت. وقتی به دنیا آمده بود، پزشکان به پدر و مادرش گفته بودند که بیش از پنج سال زنده نمی ماند. بعد گفتند ده سال بیشتر زنده نمی ماند.

اما اکنون او سیزده سال داشت. او مبارزی واقعی بود. می خواست مرا ببیند، چون من فاتح مدال طلا در وزنه برداری بودم و می دانستم برای رسیدن به اهداف زندگی چگونه باید موانع را از سر راه بردارم.

بیش از یک ساعت با ماتیو حرف زدم. حتی یک بار هم اعتراض نکرد و نگفت: «چرا من؟»

او درباره ی موفقیت و رسیدن به آرزوها حرف زد. معلوم بود که می داند درباره ی چه چیزی حرف می زند. او نگفت همکلاسی هایش مسخره اش می کنند، چون با آنان متفاوت است. فقط درباره ی امیدها و آرزوهایش حرف زد و گفت می خواهد روزی مانند من وزنه بردار شود.

وقتی حرف هایش تمام شد، من به طرف کیفم رفتم و اولین مدال طلایی را که در وزنه برداری کسب کرده بودم، دور گردنش انداختم. به او گفتم که او بیشتر از من برنده است، سزاوارتر از من است و بیشتر از من درباره ی موفقیت و موانع آن می داند.

او به مدالم نگاهی انداخت، بعد آن را در آورد و به من داد و گفت: «اریک، تو قهرمانی، تو آن مدال را به دست آورده ای. روزی، وقتی من هم به المپیک رفتم و مدال طلا گرفتم، آن را به تو نشان خواهم داد.»

تابستان تمام شد. روزی نامه ای از طرف مادر و پدر ماتیو به دستم رسید. ماتیو فوت کرده بود. آنان نامه ای را که ماتیو چند روز پیش از مرگش نوشته بود، برایم فرستاده بودند.

 ریک عزیز،

مادر گفت که باید نامه ای برای تو بنویسم و به خاطر عکس زیبایی که برایم فرستادی، از تو تشکر کنم. می خواهم بدانی که پزشکان گفته اند مدت زیادی زنده نخواهم ماند. هر روز سخت تر نفس می کشم و خیلی زود خسته می شوم. اما هنوز می خندم. می دانم که هرگز مانند تو قوی نخواهم شد و می دانم که هرگز با هم وزنه برداری نخواهیم کرد.

روزی به تو گفتم که به المپیک خواهم رفت و فاتح مدال طلا خواهم شد. اکنون که هرگز این اتفاق نمی افتد. اما می دانم که من هم قهرمان هستم و خدا هم این را می داند. او می داند من با پشتکار هستم و وقتی به بهشت بروم، او به من مدال طلا خواهد داد و وقتی تو نیز آنجا آمدی، آن را به تو نشان خواهم داد. متشکرم که مرا دوست داشتی.

دوستت ماتیو



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


کودکیت مبارک
از خواب که برمیخیزی بی درنگ با نگاهی پرسشگر به اطراف مینگری،میگردی دنبال طراوت، تازگی و نوشدن،همه چیزامابوی تکرارمیدهد،همان افتاب،همان اسمان وزندگی هر روز،تواما احساس متفاوتی در درون داری،درونت اتش فشانیست که اگر مجال فوران یابدگداخته میشوی،تواکنده ای از تلاطم،تا به امروز تو بارهاپاییز را به تماشا نشسته ای،زیرباران راه رفته ای،وگه گاه اتفاقی هیجان عاشقی را تجربه کرده ای،گریسته ای،خندیده ای،و لذت گریه ای که در عمق خنده نهفته است را فهمیده ای،تولدت امروز بیش از انکه بهانه ای برای شاد بودن باشدتلنگریست که دلتنگیهایت را ازخواب بیدارمیکند،دلتنگی برای تمام ان احساس های وصف ناپذیر و بکر،برای خنده های کودکانه که دغدغه ای برانها نمینشیند،برای لذت بردن از چیزهای ساده و کوچک،ازهرچیز،ترس بالا رفتن از تیربرق هنگام بازی قایم باشک،یا هیجان زدن زنگ خانه ای و فرار پی ان،اضطراب بالارفتن از دیوار همسایه برای چیدن انگورهایی که هنوز غوره اند،یاشیطنت پاشیدن اب به روی رهگذراز بالای پنجره،به هربهانه ای شاد بودن،توانگاردلت نمیخواهد که هیچوقت مثل ادم بزرگهاباشی،ادمهایی که سخت خوشحال میشوندو برای دوست داشتن به دنبال دلیلند،امروز شایدبتوانی به خودت هدیه ای بدهی،کودکیت را...اری احساس پررنگ کودکانه را مجال بده تادغدغه های بزرگسالیت رابروبد، بارهایت رابرزمین بگذارو کودکانه پرواز را تجربه کن،کودکیت مبارک.

نوشته شده توسط دوست عزیزم



:: موضوعات مرتبط: نوشته های دوست
:: برچسب‌ها: bellissima
نويسنده : یه دوست


داستان کوتاه / یک تیکه کاغذ

یک تیکه کاغذ

یک روز صبح نقاش و طراح معروف انگلیسی، ویلیام والکوت می‌خواست مجموعه‌ای از نوشته‌ها و طراحی‌های خود را درباره آسمان‌خراش‌های نیویورک، بسته‌بندی کند.

برای خرید کاغذ از خانه خارج شد. اما هیچ مغازه‌ای باز نبود.

به ناچار به دفتر دوستش آقای کرام که یک معمار بود رفت و فکر کرد در آنجا می‌تواند کمی کاغذ پیدا کند...

وقتی به آنجا رسید پسربچه‌ای را دید که در حال مرتب کردن وسایل و سروسامان دادن به کاغذهای طراحی و کاغذهای بسته‌بندی بود.

آقای ویلیام از پسر پرسید: آن کاغذ چیست؟ پسرک جواب داد: چیز خاصی نیست. یک تکه کاغذ بسته‌بندی!

آقای والکوت به پسر گفت: هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور از آن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست.

آقای والکوت با سرانگشتان توانمندش در عرض چند دقیقه نقشه اولیه دو آسمان‌خراش عظیم را روی کاغذها طراحی کرد که یکی از آنها بعدها به قیمت 1000دلار و دیگری به قیمت 5000 دلار به فروش رفت...!

سخن روز : قانون احتمالات یادت نره ، بلاخره یک نفر خواهد گفت بله .آنتونی رابینز



:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


پ ن پ،پ ن پ جدید،پ ن پ

 

 

 

پ ن پ،پ ن پ جدید،پ ن پ

 

 

پ نه پ - 7 (طنز)



:: موضوعات مرتبط: پـَـ نـَـ پـَـ
نويسنده : یه دوست


حکمت لقمان

حکمت لقمان

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود.

ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد.

روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد.

خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....

خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است.

سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟!!

لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم.

خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست...

 سخن روز : از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم...


:: موضوعات مرتبط: داستان و حکایت
نويسنده : یه دوست


اس ام اس عاشقانه

اس ام اس عاشقانه



:: موضوعات مرتبط: اس ام اس
نويسنده : یه دوست


یه دوست واقعی و یه دوست معمولی

یه دوست واقعی 
یه دوست معمولی 

یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه
یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه


یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
 

یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره
 

یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره
یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور كنه
 

یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟
 

یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه
 

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه
یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه
 

یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره
یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه روي کمکش حساب کنی

 

و بالاخره ...

یه دوست معمولی این حرف های منو می خونه و فراموش می کنه
یه دوست واقعی اونو واسه همه كساني كه دوستشون داره می فرسته



:: موضوعات مرتبط: مجله خانواده، روانشناسی
نويسنده : یه دوست


مجله سلامت و پزشكي

مجله سلامت و پزشكي

بیماری که در صدر بیماری های جنسی است
پنج نوع خوراکی برای رفع اضطراب تعطیلات
ضد تهوع‌های طبیعی را بشناسیم
 از شکم تنفس کنید تا شکم تان کوچک شود
7 راه رهایی از کمر درد


برای خواندن هر یک از آنان ب ادامه ی مطلب بروید



:: موضوعات مرتبط: پزشکی، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


توصيه هاي پزشكي جالبي كه نشنيديد تا بحال
توصيه هاي پزشكي جالبي كه نشنيديد تا بحال
 
 
1- وقتي سيب زميني را بصورت پخته از آتيش بيرون مي آوريد ظرف يک ساعت در معده هضم خواهد شد.
 سيب زميني آب پز ظرف 4 ساعت هضم ميشود و سيب زميني سرخ کرده ظرف 12 ساعت نصفش هضم و نصفش از طريق معده اخراج خواهد شد.

اين رو گفتم براي پدر مادرهايي که به بچه بيچاره چيپس ميدهند و شب طفل بيچاره موقع خواب بايد صد دفعه اين پهلو و آن پهلو شود تا در آخر سم حاصل از اين چيپس
جذب بدنش شود.

2- کساني هم که سراغ من مي آيند و اعلام ميکنند: چرا ميگيد پفک سمي است؟

جهت اطلاع کافي است پفک را با آب خيس کنيد و با شصت دستتان آن را به سراميک آشپزخانه بچسبانيد. بعد از 8 ساعت عمرا” بتونيد اين پفک خشک شده را از ديوار بکنيد. بايد کلي کاردک و چاقو بزنيد تا کنده شود. حالا حساب کنيد اين پفک با بزاق چسبنده خيس ميشود و وارد ديواره معده ميشود….


3- يک روش هم براي کساني که مدعي هستند سيستم گوارش و جذب آنها هيچ مشکلي ندارد:

يك حبه سير را بطور كامل بدون جويدن و خورد شدن قورت داده اگر قبل از 24 ساعت از بدن خارج شد بدن سالم است زيرا در اين مدت هيچ ميكروبي در بدن نمي تواند رشد كند.و اگر طولاني تر شد دچار يبوست (محل رشد ميكروب )بوده و بيماريد.


4- قديم نديما دستشوئي ما ايراني ها (اون موقع بهش ميگفتند خلاء) يک گوشه در دورترين نقطه حياط بود که بابابزرگ و مامان بزرگاي ما وقتي ميخواستند بروند
داخل مستراح يک دستمال به سرشون ميبستند .

اون موقع دليل اين کار اين بود که بخارات ناشي از ادرار(شامل اسيد اوريک و فسفريک و..) روي پوست سر و موهاي سر و بالطبع سلامتي تاثير فزاينده ائي داشت و يکي از عوامل ريزش مو بود…در ضمن مثل الان اينطوري نبود که بروند مستراح و 6ساعت بنشينند راجع به مسائل روزمره تفکر کنند.
الان مستراح ما ايراني ها صااااف اومده وسط هال و اتاق پذيرائي و تازه بين سنگ توالت و محل شستن دست هيچ دري هم وجود نداره ..به دليل مشکلات تغذيه ما ايراني ها مجبوريم حداقل 10 دقيقه اونجا بساط پهن کنيم و خانم خونه هم يک حوله انداخته روي جا حوله ائي در دستشوئي و خبر نداره اين حوله چه نقشي در جذب بخارات سمي ادرار و مدفوع دارد و آقاي بيچاره هم بعد از شستن صورت اون حوله را ميماله توي صورتش و فاتحه مع الصلوات. (يعني آخر آلودگي)

اين موضوع را من با محلول تنتوريد و.. امتحان کردم و حوله حاوي اين بخارات را داخل آن قرار دادم و ديدم ظرف چند دقيقه اين محلول حاوي انواع اسيدهاي باز شده است. خلاصه اينکه يکي از عوامل ريزش مو و بيماري هاي ما ايراني ها همين بخارات ناشي از ادرار در توالت هاي ماست.

براي حل اين موضوع:
 اول حوله را خارج از توالت و روي جاي مخصوص قرار دهيد. دوم:
روي سنگ پا کمي سرکه ريخته و هفته ائي يک دفعه اين سنگ پا را به مدت 4 ساعت در کنار سنگ توالت قرار بدهيد.در ضمن قرار دادن سنگ نمک هم عامل جذب اين بخارات سمي خواهد بود.

راستي حالا که صحبت از توالت شد بد نيست بدونيد: قديم نديما وقتي توي جنگ کسي جراحت ميديد و بدنش زخم برميداشت فورا” روي زخم خود ادرار ميکرد و يک موم عسل
روي آن قرار ميداد و با پارچه روي زخم را ميبست.

دليلش هم اينه که ادرار استرليزه ترين و پاکيزه ترين محصول توليدي از کليه و بدن است.


5- بعد از تمام اين حرفها ميخواهم يک نسخه سحر آميز به کساني بدهم که از ضعف اعصاب و سوزش و تپش قلب رنج ميبرند…تا يک موضوعي پيش مياد زود قاطي ميکنند و عصباني ميشوند.

يک سيب خنک(يخچالي) را رنده کنيد + داخل اين پالودهء سيب يک قاشق چايخوري تخم بادرنجبويه(فرنجمشک) اضافه کنيد + يک استکان عرق بهار نارنج + يک استکان عرق بيدمشک اضافه کنيد. يک قاشق قبل از خواب صبح يا ظهر و شب ميل کنيد.

اين مجموعه سحرآميز اعصاب را آرام ميکند و قلب را از سوزش و تشنج باز ميدارد و خواب آرامي در پي خواهد داشت


:: موضوعات مرتبط: پزشکی 2، مجله خانواده
نويسنده : یه دوست


بـزرگ‌ ترین عجایـب باستـانی خاورمیـانه

بـزرگ‌ ترین عجایـب باستـانی خاورمیـانه



:: موضوعات مرتبط: جاذبه های دیدنی و زیبای ایران و جهان، اثر تاریخی از نقاط ایران و جهان
نويسنده : یه دوست




قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

purchase vpn

بازی اندروید